بی بهانه گی

بازهم باید بنویسم ... مدتی این مثنوی تاخیر شد

اصلا اگر حضرت مولانا نبود چه می توانستیم از غیبت ها و نبودن ها بهانه آوریم ، شاید هم خودش بهانه ای است برای گفتن و نوشتن.

راستش این مقدمه را گفتم تا یادی از مطلب جدیدی کنم در دیوان شمس تبریزی. خوب الان ترم تقریبا تمام شد و ما امتحان پایان ترم را ادا کردیم و نمرات بر تابلوهای اعلانات چسبیده  به ما می خندند، با شکلهای مختلف.در این ترم دوتا از سوالاتی که از دانشجوها خواستم جواب دهند مربوط به یکی از غزلیات شمس است. این غزل در دیوان شمس معروف است به «تو مرو».

گر رود دیده وعقل وخرد و جان تو مرو   که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

 اصلا قصدم تفسیر و تحلیل این غزل نیست، ولی این غزل مثل یک تحلیل روانشناختی خواننده را با خود می برد به هرکجا که دلش خواست.

همه چیز باید بروند و باید قربانی شوند اما دیدار یار بایستی رخ دهد لیک چه سود؟

یاری که احتمالا نیست و دیدگان مولانا از دیدنش محروم است . واضح است که ان یار عزیز شمس است .

یاری که حتی درد سخنانش از لطافت طبع لطیف هنرمندانه و شاعرانه لطیف تر است.یاری که حتی رفتنش ترسناکتر از ترس لحظه خاتمت است ...

اما این دوبیت:

هجر خویش منما هجر تو بس سنگدل است          ای شده لعل زتو سنگ بدخشان ،تو مرو

هست طومار دل من به درازای ابد     برنوشته زسرش تا سوی پایان تو مرو 

در این دوبیت ، بقول ادبا چند نکته نهفته است . اما آنچه برای من جالب بود تشبیه مضمر شمس تبریزی به خورشید تابان است زیرا در مصرع دوم می گوید سنگ بدخشان بواسطه تو تبدیل به لعل گرانبها می شود.

در جایی خواندم ( الان حضور ذهن ندارم ) سنگهای قیمتی بر اثر زاویه تابش خورشید و -براساس نظریه های علمی دوره - در دل زمین ایجاد می شدند به ویژه این دیدگاه تا سالها بر مدارس علمی اسلامی حاکم بوده است. اگر بپذیریم مولانا به هنگام سرودن این شعر به این نظریه علمی چشم داشته است پس تشبیه پنهان شمس تبریزی به خورشید ( با در نظر گرفتن ایهام ترجمه کلمه شمس و خورشید ) قابل تامل است.زیبایی این تصویر موقعی است که می گوید اگر نور خود را از من دریغ داری( دچار هجران سازی مرا) نتیجه آن است که مرا با قساوت و سنگدلی خواهی کشت. به عبارت دیگر فرآیندی که شاعر برای توصیف هجران در نظر می گیرد این است که نتیجه به واکنشی سنگدلانه ختم می شود شاید هم خواست بگوید هجران تو سنگدلی می کند. به قول صاحب نظران علم مدیریت کیفیت ؟؟؟ استاندارد هجران وفراق برای شاعر همان مفهوم سنگدلی است.

در بیت دوم شاهکار دیگری ارائه می شود . شاعر طومار مخصوص دل خود  یا برای درد دل دارد که ا انتها ندارد (زمان بی پایانی ...) بنا براین برروی طومار بی انتهای دلش عبارتی بی پایان نوشته شده که نشان از شکایت نیست بلکه التماس و خواهش است.زیباست از معشوق شکایت نمی کند بلکه حکایت می کند و از او می خواهد که مبتلا به فراق نسازدش.

این است توصیف شمس و معشوق از زبان مولانا جلال الدین محمد .

 

/ 0 نظر / 6 بازدید