مقصد ما و چرا؟(4)

مولوی در دفتر 6 بیتی آورده (بیت 58)که هروقت به آن فکر میکنم نشان از عمق فکر واندیشه اوست :

نفی ضد کرد ازبهشت آن بی نظیر               که نباشد شمس وضدش زمهریر

البته این بیت به آیه کریمه : لایرون فیها شمساً و لازمهریراً ( انسان ، 3) اشاره دارد  یعنی نه هیچ آفتابی و نه هیچ سرمایی درآن می بینند. اما فهم این مطلب به ابیات بعدی و متصل به آن بستگی دارد:

هست بی رنگی اصول رنگها                  صلحها باشد اصول جنگها 

البته مولوی در دفتر اول (بیت 1121 به بعد)هم به این تمایزها و اختلافاتی که از رسیدن به حقیقت سالک را دور میکند یاد کرده است آنجا که می گوید:

کی ببینی سرخ وسبز و فور را                تا نبینی پیش از این سه نور را

لیک چون در رنگ گم شد هوش تو          شد زنور، آن رنگها روپوش تو

نیکلسون در شرح مثنوی در این باره آورده که فیلسوفان اسلامی نظیر ابن سینا بر این باورند رنگ از نور حاصل می شودو وجود مستقلی ندارد بنابراین در صورت عدم وجود نور در مکانی ، رنگها هم وجودی ندارند. به نظر می رسد مولوی از این فرآیند علمی زمان خودش می خواست این نتیجه را بگیرد که " صور ذهنی ما از نور باطنی عقل که خود بازتابی از نور حق است به وجود می آید :

چونکه شب آن رنگها مستور بود      پس بدیدی دید رنگ از نور بود

نیست دید رنگ بی نور برون          همچنین رنگ خیال اندرون (دفتر 1 بیت 1126 و1127)

پس نور دل همان عقل است که موجب روشنایی نور چشم خواهد بود به عبارتی دیگر ابزار شناخت حسی ما به نور عقل ودل ما بستگی دارد. بنابراین عدم وجود اضداد در بهشت قابل توجیه است:

شب نبُد نوری ندیدی رنگ را           پس بضدّ نور پیدا شد ترا         (دفتر1بیت1128)

ولی کارکرد اخلاقی این عبارات آن است ظهور بدی برای تجلی نیکی لازم است ام حق از آن روی پنهان است که اورا هیچ ضدی نیست به عبارت دیگر کیفیت چیزی با ضدش قابل حصول است.

نور حق را نیست ضدی در وجود         تا بضدّ اورا توان پیدا نمود

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید