مقصد ما و چرا؟(5)

این شمس کیست؟

       شمس تبریزی پسر علی پسر ملکداد ؛ می گویند ریشه های فکری خانوادگی اش به فرقه اسماعیلیه می رسد اما از زندگی او اطلاعات دقیقی در دست نیست. ظاهراً تحت ارشاد صوفی زنبیل بافی به نامه شیخ ابوبکر بود و پس از اینکه به مقامی از دانش و اگاهی رسید دیگر تعلیمات شیخ ابوبکر راضی اش نکرد و به نظر می رسد بر مبنای ندای وجدان خود به کشف حقایق همت گماشت ؛ و سیرو سلوک برخاست تا به حقیقت برسد. آنچه که می گویند او علیه عرفان کلاسیک رایج در آغاز قرن 7 و حتی الهیونی مدرسی انتقاد کرد تاکید بر شناسایی خود واقعی و حقیقی انسانها می کرد تا اینکه او روح مولانا را به مثابه روحی سازگار و مستعد کمالات ناب عرفانی می یابد ، بی آنکه بخواهیم درباره کیفیت دیدار این دو بزرگمرد بحث کنیم لازمه شناخت موضوع ، گفتگو از انسان کامل است.همان چیزی که در روانشناسی ، به شکل فردیت در غیر فردیت ظاهر می شود یعنی فرد در مرحله وجود به آگاهی می رسد و خود را محدود در من اجتماعی نمی بیند یا با مصادیق ذهنی یا باورهای خود زندگی نمی کند بلکه انسان آسمانی و کیهانی می شود و با کمک الهام و در پرتو آگاهی کامل رفتار می نماید.

 افسانه هایی در مورد دیدار شمس و مولانا :

روزی مولانا در حال درس دادن بود که شمس وارد مجلس می شود. شمس لباسی مندرس بر تن داشته و در گوشه ای از حجره می نشیند. در انتهای جلسه شمس از مولانا می پرسد:" این کتابها چیست در دست تو؟" مولانا نگاهی به ظاهر شمس می اندازد و جواب می دهد: "تو ندانی". فی الحال آتش در کتابها می افتد. مولانا می گوید: "این چه شد؟" شمس پاسخ می دهد: "تو ندانی".

افسانه بالا را با این تفاوت هم نقل کرده اند که شمس جواب میدهد: "آن که در دست داشتی قال بود و این حال".

در بازار قونیه شمس دکه ای داشت و قفل بزرگی بر آن زده بود. همگان گمان می بردند که باید چیز با ارزشی داخل مغازه باشد، در صورتی که جز یک زیلو و خود شمس چیز دیگری نبوده. یک روز مولانا با همراهان به حمام می رود، سوار بر اسب و با وسایل بسیار. شمس جلوی مولانا را می گیرد می پرسد که :"بایزید بالاتر بود یا محمد(ص)؟" مولانا جواب میدهد: "این چه سوالی است. معلوم است که محمد(ص) بالاتر از بایزید بود". شمس میگوید: "پس چطور است که پیامبر خطاب به خداوند میگفت: هیچ کس نتوانست آن قدر که حد تو بود، تو را عبادت کند و هیچ کس نتوانست آنقدر که حد تو بود، تو را فهم کند. ولی بایزید بسطامی میگفت: من آنچنان در عبادت خداوند به مرتبه بالایی رسیده ام که باید خودم را تسبح کنم". مولانا از جواب شمس عاجز می ماند و از آن به بعد مرید او می شود و این آغازین دیدار آنها بوده است.(جواب سوال شمس: ظرف محمد(ص) آن قدر گنجایش داشته که هرچه از معرفت در آن ریخته می شده باز کم بوده ولی گنجایش بایزید کم بوده که چنین حرفی را میزند. گرچه بایزید بسطامی از عرفای بزرگ و انسانهای وارسته زمان خود بوده است.)

یک مورد دیگر هم از روابط شمس و مولانا نقل شده که: شمس و مولانا به دریاچه ای می رسند. شمس به مولانا میگوید: "تو بگو یا شمس! یا شمس! و به دنبال من بیا". مولانا همین کار را میکند و با شمس بر روی دریاچه راه می روند. مولانا دقت میکند و میبیند که خود شمس میگوید: یا علی! پس او هم میخواهد همین کار را بکند. میگوید:" یا علی!" در دم در آب فرو میرود.

 ما در پی صحت وسقم این عبارات نیستیم  اما می توان گفت چه مفاهیم و موضوعات با ارزشی در فضای گفتگوی دو طرف بوده است که این گونه بی پروا  در باره گزاره های عظیم و نهنگ آسا حرف می زدند. به هر حال شمس را فقط کسی می تواند توصیف کند که خود نیز تجربه مشابهی داشته باشد ، بی شک شمس می دانسته که مولانا از چنین تجربه متبلور برخوردار است یعنی توانایی شناخت ذهنیات شمس را داشته است برای همین است که غزلیات شمس را سرشار از توصیف تجربه های ناب عرفانی می یابیم، یادمان نمی رود وقتی از کلاس غزلیات شمس در دوره دانشگاهی بیرون می آمدیم چهره های همه شنوندگان از شدت ذوق و لذت های ناب عارفانه سرخ می شد و چشمان دوستان علاقمند از ان مفاهیم ساده ای که در کلاس می گفتند برق می زد ، من آن جلسات را به دوستان همکلاسی می گفتم جلسات فرافکنی روانشناختی.

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید